4.28.2012

نوش و نیش

من از درد می‌گویم. از دردهایی که بودن‌شان غنیمت است. مثل کسی که عضوی از بدن‌ش فلج شده باشد، هی سوزن می‌زنند به آن. سوزن است، درد دارد اما فقط کسی که فلج باشد می‌فهمد که اگر روزی درد سوزن را حس کند چه لذتی‌ست. این درد فرق دارد. مثل پای مرتضا* نیست که قطع شده باشد و با اینکه قطع شده است اما بعضی وقت‌ها حس کند که پایش می‌خارد؛ جایی که اصلن وجود ندارد! اصلن این همان حکایتی‌ست که قبلن گفته‌ام. که حالت برای کسی بد شود. که مهم نیست با چند نفر خندیده‌ای، که باید دید با چه کسی می‌توانی گریه کنی. بعضی وقت‌ها باید سوزن زد، ببینی درد می‌گیرد؟ ببینی هنوز بی‌حس و بی‌خیال نشده‌ای که دیگر دردت هم نیاید؟
من از زنده‌گی می‌گویم. از خنده‌های تو، از اخم‌های خودم. از سکوت تو، از غُر های خودم. من می‌گویم بیا قاطی آن شیرینی‌ها، این نمک‌های گاه به گاه هم به فال نیک بگیریم. مثل درد سوزن به پاهای فلج؛ مثل دیدن نور در چشم‌های کور.

*از به/رضا امیرخانی

0 Comment: