8.27.2016

آسمانی به سرم نیست

از آن روز
بارها برگشته‌ام به آن روز
حتا تا همین امروز
که دیگر نمی‌توانم برگردم به آن روز
...

8.10.2016

گرگ دهن آلوده‌ى يوسف ندريده

گردنم
از عطر دوران عاشقى‌ام
بويى به همراه دارد
تا همين دورانى كه
تا گردن
فرو رفته‌ام
در عطر دوران عاشقى‌ات
...

5.02.2016

هيچ كس به تو مانند نشد

خاك نشسته است
بر كتابى
در گمنام ترين قسمت كتابخانه
آنجا كه
منتظر است
دوباره آن را بگشايى
دوباره آن را بخوانى
مثل روزهايى كه
ورق به ورق او را مى فهميدى
...

1.22.2016

نشد با شاخه‌هام بغل کنم تو رو

حالا، زیاد می‌گذرد از روزی که جوانه‌ها را در دلم کاشتم اما نگذاشتم بزرگ شوند، نگذاشتم شاخ و برگ بگیرند.
حالا، زیاد می‌گذرد از روزی که هرس کردن شد اتفاقی عادی و روزمره،
که هی نگذاری به گلویت برسند شاخه‌ها
که هی نگذاری از چشمانت بیرون بزند
که هی نگذاری بفهمد چه چیزهایی در تو هی رشد کرده است و خبر نداشته است.
حالا اما با اینکه زیاد می‌گذرد از روزی که جوانه‌ها را در دلم کاشتم اما انگار همین دیروز بود؛
انگار همین دیروز بود که فهمیدم چه بذری داشته‌ای و من نفهمیدم...

1.17.2015

باشد كه از خزانه ى غيبم دوا كنند

حرف‌هایم را
گذاشته بودم خیس بخورند؛
جوانه که زدند،
کاشتم‌شان در دلم و
هر روز هرس کردم‌شان.
بعضی حرف‌ها نباید شاخ و برگ بدهند...

11.03.2014

كتاب حافظم از دست من كلافه شده‌ست، چه‌قدر آمدنت را چه‌قدر فال زدم


يك روز، يك شعر ‌می‌گویم كه در آن علمدار می‌آید، آب می‌آورد، شيرخواره آب می‌نوشد، گوشواره‌ها بر گوش می‌ماند، انگشتر بر دست می‌ماند، پيراهن بر تن می‌ماند، دست روى تن می‌ماند، عمود خيمه كشيده نمی‌شود، نعل اسبها تازه نمی‌شوند، سر ها روى تنها می‌مانند، آن ظهر نمی‌رسد، آن عصر نمی‌آید... يك روز، يك شعر می‌گویم كه در آن لبيك يا حسين كوفيان ديگر هیچ‌وقت دير نيست.

8.20.2014

تسليم

در خود عقب نشينى كرده ام
كه در من پيشروى مى كنى،

ارتش من
و چشم هاى تو؛

جنگ نابرابر يعنى همين.

7.13.2014

رام

احا-طه کن مرا؛
من در محیط تو آ-رام می‌شوم...