3.17.2018

مدفون در اسفند

دیشب مسواکم را با دست چپم زدم. بیشتر از معمول طول کشید و به نظرم خیلی هم نتوانستم اصولی بزنم. یک جایی می‌خواندم که برای مبتلا نشدن به آلزایمر باید مغر را ورزش داد و یکی از بهترین ورزش‌ها برای مغز این است که کارهای متداول روزانه‌تان را متفاوت انجام دهید. مثلن راست دست‌ها که از نیم‌کره‌ی چپ‌شان زیاد استفاده می‌شود تلاش کنند تا تمام کارها را با دست چپ انجام دهند تا نیم‌کره‌ی راست مغزشان مجبور شود بیشتر کار کند. صبح که بیدار شدم جای تمام وسایل روی کابینت را تغییر دادم. حالا مجبور هستم به جای اینکه به سمت چپ آشپزخانه بروم تا نان را توی توستر بگذارم به سمت راست بروم و به جای اینکه به سمت راست بروم تا چای را دم کنم به سمت چپ بروم. بعد تصمیم گرفتم به جای لوبیای قرمز از لوبیای چشم بلبلی توی قرمه سبزی بریزم و به جای اینکه منتظر کارگر شوم، خودم گاز را پاک کنم. اگر بخواهم خیلی غیر متداول باشم باید این اسفند را دیگر جان سالم به در نبرم. متدوالش در این پنچ شش سال این بوده که بالأخره زنده می‌ماندم. با اسفندی سراسر تلخی و زجر و زخم، بالأخره زنده می‌ماندم و دوباره یک سال دیگر را شروع می‌کردم. مغزم احتیاج به ورزش دارد تا مبتلا به آلزایمر نشود. تا یادش نرود حسی را که زنده به گور شد در من و حالا با اینکه هزاران کفن پوسانده اما هنوز نفس می‌کشد و زنده است. اگر این اسفند را جان سالم به در نبرم، برای نیم‌کره‌ی راستم سنگ تمام گذاشته‌ام. دیگر هیچ‌وقت دچار فراموشی نخواهد شد، حتا اگر زیر خاک باشد/باشم.

2.09.2018

تو را کنار خود احساس می‌کنم

پر رنگ
واضح
زیاد
بی‌وقفه
عمیق
مکرر
طولانی
دائم
همیشه
دیوانه‌وار
.
.
.

1.04.2018

ناتمامی

سال‌هاست در میانه‌ی شعرت مانده‌ام
در تعلیقی ابدی
بی آنکه بتوانم دوباره از نو بسرایمت
یا سرودنت را تمام کنم
که تو
شروع نشده
تمام شدی
و من سال‌هاست که در میانه‌ی شعرم
و نمی‌دانم چگونه شروع شدی؟ چگونه تمام شدی؟

10.17.2017

وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من

هر بار که به تو فکر می‌کنم
می‌فهمم که یک جای داستان را فراموش کرده‌ام.
وصله پینه می‌کنم هر جایی را که یادم نیست چه شد
با چیزی که دوست داشتم بشود؛
الآن داستان را این‌طور برای خودم تعریف می‌کنم:
ما
با هم بودیم
و با هم مُردیم.
حالا این زنده‌گی جهنم من است.

3.04.2017

چه گویمت که چه با جانم اشتیاق نکرد

هر اسفندی که می‌آید
می‌آیی
هر اسفندی که می‌گذرد
نمی‌گذری...

2.09.2017

شبانه‌ها

هر صبح
هنوز بیدار نشده‌ام که
در من بیدار می‌شوی،
هنوز راه نیفتاده‌ام که
در من راه می‌افتی،
و شب‌ها
و شب‌ها
وای از شب‎‌ها که خوابم نمی‌برد و در من بیداری...

2.03.2017

تو را

یک روز
خسته از عادات همیشه‌گی
رها خواهم کرد
هرآنچه مرا در بند کرده است...

12.14.2016

گم

همه چیز سر جای خودش است
عادی و معمولی.
حتا من هم سر جای خودم هستم؛
صبح از خواب بیدار می‌شوم
تخت خواب را مرتب می‌کنم
آشپزخانه را تمیز می‌کنم
خانه را جمع می‌کنم
غذا درست می‌کنم
منتظر می‌شوم
می‌خندم
چای می‌ریزم
و شب
هنگام خواب
احساس می‌کنم یک چیز سر جای خودش نیست
و آن منم که
اینجا نیستم.
چشم‌هایم را می‌بندم
و به خواب می‌روم.
صبح
صبح
صبح
هر صبح
این کیست که از جایش بلند می‌شود
و فکر می‌کند همه چیز سر جای خودش است؟
چه‌قدر شبیه من است
عادی و معمولی...